تبليغاتX
فرار بی مغزها

فرار بی مغزها

و خدایی که هرگز در این نزدیکی احساسش نکردم ...

خسته ام ...


از زندگی ...


از خودم ...


از تو ...


از همه چی ...


فقط همین :)

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 22:53 توسط دختر یخی| |

اون دختری که تو خیکی خطاب کردی حالا از رژیم گرفتن مرده....!




اون پسری که خنگ خطاب کردی ضریب هوشیش پایین بود ولی‌ با شبی ۴ ساعت بیشتر درس خوندن به زودی موفق به گرفتن مدرک تحصیلی‌ خودش می‌شه......!




اون دختری که زشت خطابش کردی اعتماد به نفس نداره و ساعت‌ها جلوی آینه هست تا وقتی‌ فکر کنه حالا دیگه زشت نیست و هیچ وقت مطمئن نیست که کسی‌ که بهش میگه دوستت دارم راست میگه یا دروغ...........!



اون پسری که واسش پشت پا می گرفتی و میخندی تو خونه ش هم مرتب از پدرش کتک میخورد......

پس ...



آدم ها را سطحی نسنج شاید که تو دلشون کلی‌ غم و درد نهفته باشه!!!


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:38 توسط دختر یخی| |

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیزم

این اولین مطلبی هست که خودم به صورت مستقیم مینویسم و میخوام که باهاتون حرف بزنم

راستش این وبلاگ به دلیل یک سری از مسائل شخصی فعلا به روز نمیشه

اما همه ی نظرات رو میخونم

اگه کاری یا پیغامی داشتید میتونین پیام خصوصی بزارین

خوشحال میشم کمکتون کنم

دوستدار شما

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:55 توسط دختر یخی| |




پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت" است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت


نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:34 توسط دختر یخی| |

آموخته ام که، با پول میشود....

خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من
 می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد


چارلی چاپلین


نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 15:20 توسط دختر یخی| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .


(دکتر علی شریعتی )


نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 17:43 توسط دختر یخی| |

غمی غمناک



شب سردي است، و من افسرده !

راه دوري است، و پايي خسته !

تيرگي هست و چراغي مرده !

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها !

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها!

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني !

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است !

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است !!!



نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 20:12 توسط دختر یخی| |

زن عشق میکارد و کینه درو میکند.

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج كنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...


و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای

گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند.



و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...


و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!



و این, رنج است...


(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 19:6 توسط دختر یخی| |

( حلقه ، فروغ فرخزاد )

دخترک خنده کنان گفت: که چیست راز این حلقه ی زر ؟

راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او ، این همه تابش و رخشندگی است.

مرد حیران شد وگفت :

حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است!!!

همه گفتند : مبارک باشد .

دخترک گفت :


دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد.

سالها رفت و شبی ...

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر، دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای ، وای!!!

این حلقه که در چهره ی او بازهم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است . 


نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:27 توسط دختر یخی| |


  

 

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال                  یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم             ناز هزار چشم سیاه رو خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست      پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا ز گزند چشم بدت ایمنی دهم                  دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم               دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام                 از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام

 

                                                امّا

 

تو چون بتی که به بت ساز ننگرد            در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست ز می غروری و دور از غم منی      گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشدار زانکه درپس این پرده ی نیاز        آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند 

                                                             ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:58 توسط دختر یخی| |

گوش دل را کشیده ام دیشب

که دگر بی هوا سفر نکند، نرود توی کوچه پس کوچه به اشاره تو را خبر نکند.

گفتمش : ای اسیر بیچاره! تو مگر زندگی نخواهی کرد؟

فال حافظ چه وقت نان گردد ؟ فکر آینده کن دمی ای مرد!

یکی دو سیلی به صورتش دادم تا که عاقل شود دل و دیده،

به گمانم به عقل آمده که چنین بی ترانه خوابیده!

هیس! ساکت!

صدایی میاد ، گویا باز طاقت از کف داد ؛ کفش هایش یواش پوشید و رفت آنجا،

خوشا به حالش باد!

 

شعر از فاطمه احمدی

 

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 23:8 توسط دختر یخی| |

 

مادرم گفت:

قشنگی دختر، این همه خام مباش. تو امید همه ای عاقل شو. غرق اوهام مباش.

التماسش کردم!

گفت : هرگز هرگز

هرگز از جنس هراس

من و اندوه و تلی از احساس!

تو نمی دانستی!

من جسورانه فریاد زدم : دوستش دارم و بس. مادر من عشق را باور کن. یا خودش یا هیچکس!

تو نمی دانستی!

مادرم گفت: هوا بارانی ست. چتر با خود بردار.این چنین بی پروا سر به طوفان مسپار. دخترم عاقل شو. عاشقی کافی نیست.

تو نمی دانستی!

تو نمی پرسیدی که چرا اشک به مژگان دارم.تو فقط می گفتی با تو باشم شاد شاد آرزو می کردی که تن من گل گلدان دو دستان تو باد!

 

  شعر از فاطمه احمدی

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 21:8 توسط دختر یخی| |

Design By :